۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

آقای کواکبیان، شما از یک سو دم از جنایات کهریزک و شهرک سبحان میزنید و از بی عدالتی شکوه داری، و از سوی دیگر هم خود را مرید و پیرو ولایت فقیه می دانی. به راستی در سخنانت می توان اثری از صداقت دید؟ در منطق شما از یک طرف مقتول مظلوم است و بی گناه و از طرف دیگر قاتل معصوم و نماینده ی خدا.
کدام ولایت را اصلی ترین رکن قانون می دانی؟ جناب کواکبیان، شما هم در نداشتن صداقت و منطق کم از همتای کیهانی خود ندارید، هرچند هویت و شخصیت شریعتمداری گویای ذات درونی اوست ولی شما به عنوان یک اصلاح طلب! و منتقدی حامی حقوق مردم در برنامه شرکت داشتید. شرکت در برنامه ای که حتی مجری هم به گفته ی خودتان بی نظر و بی طرف نیست.
آقای کواکبیان، نیکوتر است که موضع خودتان را صریحانه و به دور از هرگونه مصلحت اندیشی بیان کنید. "در نبرد حق و باطل، هرکه در جبهه ی حق نجنگد، از سربازان جبهه ی باطل است. خواه به نیایش باشد و خواه به خبط و گناه".

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

بر تواضع های دشمن تکیه کردن ابلهیست ، پای بوس سیل ویران می کند دیوار را


مطمئن باشیم رژیمی که در پیش چشمان من و شما انسان ها را به خاک خون می کشد و سپس دست خون آلودش را پنهان می کند و همه چیز را دسیسه و نیرنگ و فریبکاری می نامد و شاهد را قاتل می نامد و قاتل را مظلوم، سخنی برای من و شما نمی تواند داشته باشد که قانع شویم حقیقت بر زبان می آورد و برای راستی و عدالت و صلح تلاش دارد.
اگر این سخنان قبل از وقوع این جنایت ها بود شاید می شد درباره ی آنها اندکی تامل کرد، اما کنون که سنگفرش خیابان ها از خون عزیزان ما رنگین است و عده ای را در بند دارند و عده ایی بر دار، چگونه می توان فریفته ی حرف های مظلوم نمایانه ی صاحبان قدرت شد.
چگونه می توان دل به حرفهای آنان خوش داشت و نگاه معصومانه کشته شدگان را به خاطر نیاورد. چگونه می توان شاهد آن طوفان های قهر بود و دل به این آرامش کاذب سپرد، این بار نمی شود، حتی اگر بخواهم هم نمی توانم سخنان شما را اندکی هم به واقعیت و حقیقت نزدیک بدانم.

مدتیست در سایت های اطلاع رسانی فارسی زبان بحث هایی مانند برخورد با حجاب اجباری و یا تصمیمات سریع و شتابزده دیده می شود، و یا توجه به مسائلی که تمرکز ما را نسبت به مسئله اصلی کمرنگ می کند.مانند استعفای حسینیان و یا حرف های علی مطهری.
برخی این حرف ها را حربه و دیگران عقب نشینی قلمداد می کنند. بحث بر درستی و نادرستی حرف ها و نظرها نیست چراکه هردو از سرعت ما برای رسیدن به هدف خواه کاست. این جنبش برای رسیدن به اهدافش تنها به اتحاد و همبستگی نیاز دارد و این قدرتیست که اندامهر دیکتاتوری را به لرزه می افکند.

به عنوان یکی از کوچکترین افرادی که در این جنبش حضور دارند به نظرم نمی رسد که از این بحث ها بتوان راه را برای رسیدن به آزادی فراهم کرد.

اکنون ایرانیان ،از هر قوم و نژاد و فرهنگی و مذهبی که باشند بیش از هر زمان دیگری نیاز به با هم بودن دارند.
به امید ایرانی آزاد

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

پوستینی کهنه دارم من

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده‌پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

جز پدرم آیا کسی را می‌شناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانه‌ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم

جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می‌گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم
کاندر اخم جنگلی، خمیازه‌ی کوهی
روز و شب می‌گشت، یا می‌خفت

این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ
تا مُذهّب دفترش را گاهگه می‌خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه می‌افتادش اندر دست
در بَنان درفشانش کِلک شیرین سِلک می‌لرزید
حِبرش اندر مَحبَر پر لیقه چون سنگ سیه می‌بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست:
«هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس
ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس»

لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ

من یقین دارم که در رگهای من
خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
«کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست»

پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند

سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبّه‌ی من نو ترک می‌شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه‌ی دیرینه‌ام با من
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم

باز او ماند و سه پـ .ـستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب تحفه‌ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه

روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان، خیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم

سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
«این مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست

پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

های، فرزندم
بشنو و هُش‌دار
بعدِ من این سالخورد جاودان مانند
با بَر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این

کو ،کدامین جبّه‌ی زربَفت رنگین می‌شناسی تو
کز مُرَقّع پوستین کهنه‌ی من پاکتر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که‌ام نه در سودا ضرر باشد؟

[لاله جانم]
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعه‌ی آلودگان می‌دار
مهدی اخوان ثالث

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

من هم از محاربان دین شما هستم

من محاربم، زیرا در دین من کشتن و تجاوز جرم است، خدای من از اشک یک مادر عرشش می لرزد و با آه یک کودک آسمانش فرو می ریزد، من محاربم، زیرا کسی را به جرم عقیده مخالف مستحق مرگ نمی دانم، زیرا انسانیت را شریف تر از آن می دانم که بخواهم با دروغ و نیرنگ برای مادیات این دنیا تلاش کنم، من محارب زیرا که می بینم، می فهمم و نمی توانم چشمانم را برای آسودن بر جنایت های شما ببندم، نمی توانم ندا را فراموش کنم،نمی توانم آخرین نگاه او به دنیا را مانند شما فریبکارانه خطاب کنم، من محاربم زیرا به دینی که نمایندگانش خون مردم را حلال می دانند کافرم، و به خود میبالم که در دین شما استحقاق من و همفکرانم مرگ است.

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

باز هم عجله و ندانم کاری!

اینکه ما مردم بخواهیم از راه های مبارزات بدون خشونت و مدنی اعتراض خود را اعلام نماییم بسیار زیباست و قابل ستایش، مانند همین اعتراض از طریق برنامه ی نود، اما ای کاش بجای اقدام عجولانه و شتاب زده که در یک روز قبل صورت گرفت، حداقل کمی سنجیده تر و منطقی تر با فرصت بیشتر به این موضوع می پرداختیم، در این برنامه ی نود به طرز زیرکانه ای گزینه ها بر خلاف روال معمول بر اساس حروف الفبا نبود و یک نوع سو استفاده از این اقدام صورت گرفت، شاید بهتر بود گزینه ای خلاف گزینه های موجود انتخاب می شد تا امکان سواستفاده ی اینگونه نباشد، با این اقدام افرادی مانند رئیس فدراسیون و رئیس سازمان تربیت بدنی از این قضاوت، زیرکانه گریختند. امیدوارم این اتفاق کوچک تجربه ای باشد برای جلوگیری از اقدامات اینچنین شتابزده در رویدادهای بزرگ، تنها رسانه ی موجود برای جنبش اعتراضی ایران اعضای این جنبش اند و با توجه به شرایط فعلی از سرعت بالایی برخوردار نیست.
نکته ی دیگر همدلی و اتحاد بعد از تصمیم اخذ شده است، اینکه ما بعد از اتخاذ تصمیمی بیایم و توسط خودمان اخبار ضد و نقیض درباره آن موضوع پدید آوریم، جز شکستن صف اتحاد با ارزش خودمان کاری از پیش نبرده ایم.
حرف های دادکان هم انصافا شجاعانه و بی پروا بود، احتمالا آخرین حضور ایشان در صدا و سیما خواهد بود!
یادمان نرود تنها راه پیروزی اتحاد و تعقل همراه با صبر است.

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

من اینجا بس دلم تنگ است

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پُر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و اکنون می زند با ساغر "مک نیس" یا "نیما"
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
"کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟"
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
"کسی اینجاست ؟"
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟"
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
"چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟"
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عُمَر با سوط بی رحم خشایَرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

مهدی اخوان ثالث

اعتصابات دانشجویی

همراه شو عزیز، کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.
شروع اعتصابات دانشجویی باید با همدلی و اتحاد باشد زیرا که رمز پیروزی در اتحاد است، کلاس درس و امتحانی که از دست می دهید شاید حداقل چیزی باشد درقبال کسانی که عزیزانشان را از دست داده اند. و تنها با یک اقدام گسترده و هماهنگ می توان نقطه ی عطفی برای ادامه اعتصابات در دیگر زمینه ها فراهم کرد. پس همراه شو عزیز، امروز میهن به جوانان و سرافرازانی مانند تو می بالد، وطن را دریاب.